یکی نبود
مهم نیست کی بود و کی نبود
مهم اینه که وقتی یکی بود اون یکی نبود
آب ها در روستا سر به زیرند،
یعنی سرشان را پایین می اندازند
و رو به سرازیری می روند،
اما در شهر فواره ها آب را سر بالا می برند
در روستا مردم چراغ ها را خاموش و روشن می کنند.
در شهر چراغ ها مردم را خاموش و روشن می کنند،
چراغ ها سبز می شوند،
آدم ها روشن می شوند و راه می افتند.
چراغ ها قرمز می شوند،
آدم ها خاموش می شوند و می ایستند.
بعضی آدم ها از کار فرار می کنند
و کار از بعضی از آدم ها فرار می کند.
در روستا جوی ها به نهر می ریزند
و نهر ها به رود می ریزند
و رود ها به دریا می ریزند.
در شهر کوچه ها به خیابان می گریزند،
خیابان ها به جاده می گریزند
و جاده ها به بیابان می گریزند.
همه ی جاده ها از شهر می گریزند.
مخصوصا از تو!!
یکی از داخل وجودم داد می زنه و میگه: وایسا...
اینجا آخر خطه....
پ.ن. امروز تولدمه ولی اصلا خوشحال نیستم
پ.ن. امروز خیلی ها بهم تبریک گفتن حتی اون هایی که ازشون انتظار نداشتم
ولی از کسی که مدت هاست یواشکی منتظرشم هیچ تبریکی دریافت نکردم.
پ.ن. آره... من یواشکی منتظرشم
پ.ن. میگن روز تولد می تونه آغاز یه تحول باشه ولی ...
پ.ن. آقای افشین میشه خودتونو کامل معرفی کنید
وبگین منو از کجا می شناسین؟
قول داده بودیم که دلمون واسه هم تنگ نشه
قول داده بودیم که دیگه به هم نگیم دوست دارم
قول داده بودیم که دیگه نه من بیام تو زندگیش اون
ولی من زدم زیر قولم... واسه ی اولین بار
آخرین حرفش این بود: برو به جهنم
حالا برگشته
می گه دلش واسم تنگ شده
قول داده بودیم که دیگه به هم دروغ نگیم
ولی اون گفت... واسه ی اولین بار!
وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم:«عزيزم، اين كار را نكن.»
نگفتم:«برگرد
و يك بار ديگر به من فرصت بده.»
وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه،
رويم را برگرداندم.
حالا او رفته، و من
تمام چيزهايي را كه نگفتم مي شنوم.
نگفتم:«عزيزم، متاسفم،
چون من هم مقصر بودم.»
نگفتم:«اختلافها را كنار بگذاريم،
چون تمام آنچه مي خواهيم عشق و وفاداري و مهلت است.»
گفتم:«اگر راهت را انتخاب كرده اي،
من آن را سد نخواهم كرد.»
حالا او رفته، و من
تمام چيزهايي را كه نگفتم مي شنوم.
او را در آغوش نگرفتم و اشكهايش را پاك نكردم.
نگفتم:«اگر تو نباشي
زندگي ام بي معنا خواهد بود.»
فكر مي كردم از تمامي آن بازي ها خلاص خواهم شد.
اما حالا، تنها كاري كه مي كنم
گوش دادن به چيزهايي است كه نگفتم.
نگفتم:«باراني ات را درآر......
قهوه درست ميكنم و با هم حرف مي زنيم.»
نگفتم:«جاده بيرون خانه
طولاني و خلوت و بي انتهاست.»
گفتم:«خدانگهدار، موفق باشي،
خدا به همراهت.»
او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام آن چيزهايي كه نگفتم زندگي كنم.